سفارش تبلیغ
صبا ویژن
هروقت دیدی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودت باشی و خودش ...
درباره ما

نوشتن را دوست دارم.. می‌نویسم از عبور لحظه‌های بی کلامت... سال‌هاست می‌نویسم.
نویسندگان
لینک های ویژه
پیوندهای روزانه
خــــــاطــــرات مــــــاندگـــــــار
اوقــــــــــــات شرعـــــــــــی
اوقات شرعی
مطالب اخیر وبگاه

اول سلام

سلامی به وسعت آشنایی 4 ساله

سلامی به زیبایی عبور سال های کنار شما

سلامی به گرمای دوستیمان

سلامی، به شادابی خاطرات بودنمان در کنار هم

سلامی که گفتنش اینبار آنچنان برایم سخت است که حدش را نمی دانید.

چون می دانم سلام اینبار خداحافظی به همراه دارد به اندازه فاصله هایمان.

ادامه مطلب...


برچسب ها : دست نوشته
نویسنده راوی در جمعه 91/3/12 | نظر


همون وقتی که احمد گفت می خوام ازت یه سوال بپرسم شستم خبردار شد که قضیه بین بچه ها پخش شده، حالا چطوری نمی دونم ولی وقتی که گفت وقت داری صحبت کنیم باز بوهای بدی به مشامم خورد آخه چند روزی بود بهزاد هم دنبالم بود و می خواست صحبت کنه موقع اومدن هم بود که علی رو تو سرویس دیدم گفت تو دید باش! گفتم بسم الله الرحیم ، حالت خوبه ، تو دید باش یعنی چی؟ من از تو اتاق هم بیرون نمی یام؛ تو دید باش دیگه یعنی چی!!!؟؟!! گفت دوباره گزینه بودن عباس و تو مطرح شده دیگه خیلی داشتم به بوهای دور و برم مشکوک می شدم این بو داشت دماغم رو آزار می داد؛ چون دیگه اصلا به این چیزا فکر نمی کنم و دوست ندارم فکر کنم، آخه دیگه برام اهمیت نداره، من برای فکرم و ذهنم ارزش بیشتری قائلم و روی چیز دیگه متمرکزش کنم برای خودم بهتره.

آره داشتم می گفتم بازم حرف های همیشگی و خیلی چیزهای دیگه...

اصلا به نظر خودم با یه رای گیری ساده همه چیز قابل حل، همه دستشون می یاد که به نظر جمعی که کار کردن و می کنن کی می تونه موفق باشه و این نظر هم کارسازه چون آدم ها طبق اون چیزهایی که بهش فکر می کنه عمل می کنن نه اون چیزهایی که بحشون تحمیل می شه (حداقل من خودم اینجوریم) در هر صورت خیلی برام مهم نیست که چی می شه چون بهتر شدن یا نشدن اوضاع ارزشش برای می شه گفت خیلی ها فرق نداره پس بهتره حرفی به میون نیاد.

داشتم می گفتم احمد و نیمکت و شب پرستاره که با ابرهایی که داشتن غرش کنان نزدیک می شدن حالت جالبی رو به فضا حاکم کرده بود.

حالا بعد از رد کردن این و اون از دوروبرمون شروع شد البته با بهزاد هم یه چیزایی شبیه به همین حرف ها رو بعدازظهری زده بودیم ( روزهای زندگی من شده قرارهای پشت پرده و دیوار با این و اون و حرف های جالب و بعد هم ناپدید شدن و 2-3 ساعتی پیدا نکردن من و شب ها هم همنشینی با دوستانی که دغدغه دارن و می خوان .... نیمه شب ها هم اینترنت و بحث با یه سری دیگه از دوستانی که نمی دونم اونا از کجا این قضایا رو فهمیدن؛ ولی میدونم کار کیه ! البته شاید فکر کردن که من بی دغدغه شدم و می خوام کنار برم و می خوان دوباره در من دغدغه به وجود بیارن. شاد هم درست فکر کنن) آره بهزاد هم با طرز فکرهای خودش و نگاه خودش یه چیزایی رو گفت که بیشترش رو می دونستم؛ شاید از سر دلسوزیه ولی شاید هم فکر می کنن من بی تجربه ام که ... (خبر ندارن که 3 سال پیش عین همین ماجرا رو گذرندونم و شاید علت سکوتی رو هم که دارم و چیزی نمی گم یا خودم رو کمتر نشون می دم و مسئولیت ها رو واگذار کردم یا اصلا سرو صدایی نمی کنم همینه. تجربه ی تلخی که از یه مبارزه برام باقی مونده. ولی متاسفانه تجربه نفاق، کینه، دورویی، جاه طلبی و ... ادامه مطلب...


برچسب ها : دست نوشته
نویسنده راوی در پنج شنبه 90/3/19 | نظر
<      1   2      
آرشیو مطالب
پیوندهای وبگاه
برچسب‌ها
جدیدترین کارهای من در نگارخانه ایرانی